ناخدایی نکن...
سلام خدا
خدای من...چرا ناخدا شدی برای من؟!!!
نکنه دل تو رو هم چشم ابروی دلبری برده؟!!!
نکنه تو هم اهل تنوع شدی که منو قلم گرفتی...
آخدا...خدا شدی واسه چی؟
مگه نمیدونی من کمم؟مگه نمیدونی من بی تو هیچم...
خدا زدن و شکستن و بردن هنوزم ساکتی؟
بینم آ خدا جرمم اینه که گناه کردم...خوب بکنم....تو کارت خدایی کردنه...مگه نه؟
خوب تو ندید بگیر...خوب تو ببخش
پس واسه چی خدا شدی؟هان؟!!!
نکنه بری تو هم دل به دیگری بسپری...میدونی اونوقت چی میشه؟
منم میشم یه بی جایی...یه هرجایی...
خدا بیا و خدایی کن...باشه...دلم داره میترکه...
تو نمیدونی طاقت من چقدره؟این همه سخت و سخت!!!
آوخ خدا جونم شکستنم...
تمومم کرد...از دیروز دارم به بودنت شک میکنم...نه نه...به بودن خودم شک میکنم
این همه آدم ...نمیشه قید منی که آدم نمیشم و بزنی و برداری ببری اون بالاها
دلم برات تنگه خدااااااااااا
قلبم دیگه شوق تپیدن نداره...بزار منم بیام اون بالا
بزار گرمی دستای عاشقت رو حس کنم...یخ زدم خدا
بزار منم بی تشویش دمی شاد باشم و بی دغدغه بخندم
بزار تا میتونم خودمو برات لوس کنم
خداااااااا کم شدم...کم آوردم...گم شدم
اگه خدایی نکنی برام...وای به حال و روز من
من...من هیچی ..دوستت دارم خدا
ناخدا نشو بیا خدای من باش
خدای من باش
خدای من باش....
..................................دکتردرجه تب رو برداشت و با سوتی کشیده گفت:اوه اوه تبش بالاست...با الکل پاشویه اش بدین
خطرناکه این درجه تب
...چشمهای ورم کرده از گریه های دیشب رو باز کرد و لبخندی زد...
چه مذبوحانه تلاش میکنید برای بازگشت من...
دکتر نبضشو گرفت...کند میزنه ...پاشویه اش بدین
صدای هذیون بلند شد...
کجاس؟.....توپ رو بزن....چه بویی داره این خرزهره هااا...
بهش بگین نمیتونه بهم زور بگه...وای نکنه بفهمه که...
ساعت چنده؟....دیره...خیلی دیره....
درجه تب ...پاشویه های بارانی...چک...چک...باران آغاز شد
به حرمت باران...هیس!!!
ف.س
4 قبل از ظهر | ف.س |

