|
|
|
|
|
سهم ما رو بعد این راه
دیگه از حادثه کم کن سایه تون بلند آااااقاا اما از سر ما کم کن بسته بسته گوله گوله ساعت نه..خاطراتو سر اون کوجه گذاشتم رفتگر..اونا رو جمع کن .............. ف.س ................................ تقدیم به تو دوست خوبم |
||
|
+
نوشته شده در یکم خرداد 1391ساعت 11 قبل از ظهر توسط ف.س
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
تعجبم داره والا.... باورم نمیشه ...شما هم باورتون نشه لطفا...من و این ساعت صبح؟ شما که غریبه نیستین...راستش انگاری استخون ماهی گلوم رو خراشیده.... نمیدونم از سن وساله...از درد روزگاره...از بد مصبی لاکرداره... نمیدونم والا.... همچین مثل دوب شدن یخ تو دمای اتاق..تمام باورهای قشنگم دارند ذوب میشن دیگه مثل سابق پر حوصله و صبور نیستم... منم دارم به جمع سر در گمان زندگی اضافه میشم.... ....اه...یادش بخیر....چقدر نوشتیم....چقدر خوندیم....چقدر خندیدیم....چقدر گریه کردیم.... حالا یک به یک از جمع هم ...کم....میشیم.... لعنتی...روزگار لعنتی.... یه وقتی بود شهرام ناظری میخوند...اندک اندک جمع مستان میرسند.... اما حالا....کو اون جمع؟.... دنیاااا....تمومش کن.....مزخرفه........... |
||
|
+
نوشته شده در پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 6 قبل از ظهر توسط ف.س
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام بی هوا اومدم تا بازم بنویسم اما راستش رو بگم اونقدر سال جدید با گرفتاریهای جدید گرفتارم کرده که دیگه حوصله ندارم حرف دارم اما ... (اگه روزگار برات ساز مخالف زد غمت نباشه...) میخوام بعد از این به همه بگم حالم خوب و خوش...شاید همه چی درست شد!
|
||
|
+
نوشته شده در نهم اردیبهشت 1391ساعت 9 قبل از ظهر توسط ف.س
|
|
||
|
|
|
|
|
گیجم...سر در گمم...نگاهم سرگردان به هر سو میدود.... نمیدانم.... ...آشغالها ارزشمند شدند....یا....ارزشها آشغال نمیدانم.... ................
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و نهم دی 1390ساعت 11 قبل از ظهر توسط ف.س
|
|
||
|
|
|
|
|
آسمانم پر ملال...خون دل دیگر حلال... دست من چشمای دل...کاسه -بارونی -زلال... میزنم بر زخم دل...یک به یک گاهی شلال... قامتم را بنگرید...منحنی... همچون هلال... ....ادامه دارد..... |
||
|
+
نوشته شده در دوم خرداد 1390ساعت 5 بعد از ظهر توسط ف.س
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام بر نوشته هایی که خونده نمیشوند... سلام بر دلی که در بند است و در بند... سلام بر فرداهای بی بازگشت... بعد از این نوشته های رنگی دیگر خواهد داشت... بعد از این دیگر برای کسی نمینویسم... بعد از این جز برای محبوبی که بی قرار دیدنشم نخواهم نوشت... بعد از این جز از او که ملتمس نگاهشم ....منتظر هیچ خواننده ای نخواهم بود.... بعد از این....با دریافت اولین نشان از دوست ...رقص کنان پا بر ستاره های خاموش میگذارم... ...ولوله در چنگ و خروش بر عرش ... ....در این انتظار...در این شعله....خاکستر خواهم شد...اما این خاکستر توتیای چشمم.... ...... |
||
|
+
نوشته شده در سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 12 بعد از ظهر توسط ف.س
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام... هنوزم اين گوشه كنارا چشمي واسه خوندن پرسه ميزنه... نميدونم...شايدم ديگه نميخوام بدونم... بوي بارونه و ادري بهشته و من و ..... چشمامو ميبندمو...... رقص شاخه هاي بيد مجنون...توپ پلاستيكيي كه با هر شوت يه صداي گرومپي ميده... لبخند ميزنم....نه....باور نميكنم..... دستهايي به سبكي خيال منو از زمين ميكنه و با خودش ميبره.... حالا منم با شاخه هاي بيد مجنون ميرقصم و ميچرخم.... براي اولين بار با صداي خيلي بلند ميخندم....بي غل و غش... خيلي وقت بود دلم واسه اينجوري خنديدن تنگ شده بود..... اونقدر ميخندم كه اشكام سرازير ميشه..... باد ميپيچه تو موهاي من و موهاي بيد مجنون..... چقدر زيباست!!!.... آروم آروم صداي شرشر آب هم به گوش ميرسه.... كمي دورتر آوايي و صدايي... ((شيرين شيرين ............عشق تو داد سر تيشه ور دستم......عشق تو داد......)) لبخند ميزنم و آروم ميگيرم... قفسه ي سينه آرومتر و آرومتر بالا و پايين ميشه....هوا با تاني تبديل به دم و باز دم ميشه... دم......باز دم.......دم.....دم.....دم.....باز؟!...... ................................. ..................... ............ ارديبهشته...آره ...بهشته...... اي شب كه چو بختم خوابي ...چون طالع او بيداري...مرموزي و پر اسراري... روز و روزگارانتون خوش |
||
|
+
نوشته شده در سوم اردیبهشت 1390ساعت 10 قبل از ظهر توسط ف.س
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
کمی سلام و جرعه ای سلامتی برای همه ی دوستان خوبم به ارمغان آورده ام
این روزها نه شاعرم و نه نقاش....نه محرمم نه محرم
این روزها نه آفتابی هستم و نه ابری
نه حاضرم و نه غایب....
بی وزنم و پر از خلا.....
کمی شعر میخونم و کمی قصه میبافم...انگار تو یه خلسه ی عمیقی فرورفتم
دیگه آدما رو دوست ندارم..
برای همتون از دور دست دستی تکان میدم و .....
این روزها...؟ راستی چی شد که رسیدیم به این روزها....!!!
خوابم یه خواب عمیق که پر از کابوس و رویا است
کابوسی غریب و رویایی قشنگ....
ادامه.........دارد؟!!!
|
||
|
+
نوشته شده در پانزدهم بهمن 1389ساعت 2 قبل از ظهر توسط ف.س
|
|
||
|
|
|
|
|
یه قالب یخ گرفتم تو دستم...اولش دلچسب بود و خنک اما هر چی گذشت سردی یخ بیشتر شد و دستم دل آزرده تر مدام یخ خیال داشت سر بخوره و از دستم در بره و من اصرار داشتم اونو تو دستم نگه دارم هر چه زمان بیشتری میگذشت...دستم کرختر میشد و یخ کوچیک تر اون قالب یخ تاب تب دستامو نداشت دوست داشت فرار کنه و بره...انگار براش مهم نبود که کجا میره...تو یه لیوان آب میفته و یه آب گوارا میشه یا تو گل و لای جوی آب میفته و هدر میره فقط میخواست بره...دستم دیگه حس نداشت...استخونم درد گرفته بود اصرار هم بی فایده بود دستمو باز کردم و چشمامو بستم ........... حالا دیگه یخی تو دستم ندارم...اما...دردی رو حس میکنم دستای کرخت شده و دردمندی که حتی خنکی یخ هم تبشونو کم نکرد ...... هوس یه لیوان آب خنک کردم...شما چطور؟! .................................................... |
||
|
+
نوشته شده در سی ام آبان 1389ساعت 11 قبل از ظهر توسط ف.س
|
|
||
|
|
|
|
![]() بیست و چهار سالش بود.زیبا و دل نشین اما غمی سنگین در انتهای چشمهایش خونه داشت کنارم نشست و گفت احساس صمیمیت میکنم و انگار خیلی میشناسمت لبخندی زدم و گفتم ما همه آشناهای غریبی هستیم که تنها موندیم لبخند تلخی زد و گفت :آره تنها موندیم به گوشه ای مبهم زل زد و آهی کشید...گفتم :ما زنها قادریم بسیاری از ناممکنها رو ممکن کنیم نگاه عمیقی بهم انداخت و گفت:ممکن کنیم!!1 و شروع کرد..... یازده دوازده ساله بودم.خام و بچه سال و پر از شور و شیطنت خام حرفهای عاشقانه ی محمد شدم و باهاش دوست شدم اون وقتها از دوستی فقط شعر و شاعری عاشقونه رو میشناختم و یه دنیا بگو بخند پر باور بودم و اعتماد... تا اینکه یه روز محمد با یه ماشین اومد دنبالم و گفت :بریم یه چرخی بزنیم رفتن همانا و دو روز مورد هر نوع رفتار وحشیانه قرار گرفتن همانا دو روز تو یه خراب شده حبسم کرد و شد اونچه که نباید میشد این رفتارها دور از دنیای ساده ی بچگیهای من بود و ضربه ی هولناکی بر روح و جسم من وقتی پیدام کردند و به خونه برگشتم حامل جنینی بودم پدر و مادرم که میدونستند شکایت و این حرفها فقط سبب رفتن آبروی من و اونا میشه به ناچار از شکایت علیه محمد دست برداشتند و من رو برای سقط جنین به یک مرکز بردند و من این تحفه ی وحشتناک از دو روز هولناک رو به زباله دونی انداختم و من موندم و دنیایی از ترس و وحشت بعد گذشت یه مدت حس میکردم وجودم پر شده از نفرت و حس انتقام انتقام از همه ی مردهایی که با زبون چرب و نرم و با سر دادن عاشقانه های پر شهوتشون اصلی ترین عامل تباهی بودند به جای اینکه راه و رسم آدم شدن و پیش بگیرم شدم یه دوره گرد خیابونی به خیال خودم دارم از روزگار انتقام میگیرم...صدها دست آلوده و نگاه مریض منو مس کرد و من با به اصطلاح تیغ زدنشون خودمو راضی میکردم و فکر میکردم دارم انتقام عشق فنا شده ام رو میگیرم تو خلوت و تنهاییام یه چیزی ته ته قلبم بود که بهم نیشتر میزد و من ازش وحشت داشتم اانگار ته ته دلم با تمام دنیایی که برا خودم ساخته بودم سازگاری نداشت اما من ازش فرار میکردم...تا میشد اینور و اونور بودم وقتی هم میومدم خونه دوستامو دور خودم جمع میکردم...اما بازم لحظاتی بود که زور اون حس به من میچربید حالا که رفتم تو منجلاب بزار تا ته نکبت فرو برم...سیگار و مشروب و شیشه و هزار تا کوفت دیگه هم اضافه شد به کارهایی که میکردم کلاس درس و دیدن نجابت نگاه همکلاسیام و دیدن خودم که تباه شده بودم دردناک بود ........................... بیست و یکی دو ساله شده بودم که با حمید آشنا شدم.حمید اتومبیل داشت و خیلی هم ساده بود منم از سادگیش سو استفاده میکردم و برای رفتن به این طرف و اون طرف ازش میخواستم بیاد همیشه تو نگاهش یه چیزی بود که دلم رو گرما میبخشید آروم آروم سادگی و ناگه مهربونش باعث شد تا باهاش درد دل کنم و از سیر تا پیاز زندگیمو براش بگم حمید پا به پای چشمهای من اشک میریخت و گریه میکرد اما هیچ وقت متهمم نکرد همین رفتارش دلگرمم میکرد .هر بار جایی قرار داشتم حمید در جریان بود و بعد هر بار رفتن و برگشتن نگاهش غمگین تر میشد بعد یه مدت تا قراری رو قبول میکردم نا خود آگاه نگاه و چشمهای حمید پیش چشمم جون میگرفت بار ها تا نیمه ی مسیر باهاشون میرفتم و اما بین راه پیاده میشدم و از رفتن امتناع میکردم نمیدونم چه مرگم شده بود...خیال نداشتم هیچ مردی رو باور کنم به مردانگی و مروت اما حمید معادلات من رو بهم میریخت ................................. داشتم میگفتم .از خودم و حسی که در وجودم داشت شکل میگرفت میترسیدم. همیشه با خودم میگفتم من دیگه حق ندارم مثل همه زندگی کنم. انگار برگه ی زندگی من ممهور شده بود به مهر باطل شد و حالا حسی که با تمام قانون زندگی من نمیخوند.حمید از همیشه مهربونتر بود و من درگیر خودم بودم شروع کردم به اذیت و آزار حمید تا خودش بزاره و بره و من دچار خیالبافی نشم. از دوست داشتن و علاقه نفرت داشتم چون با ساده دلی باور کردم و زندگیمو باختم و حالا نمیخواستم باور کنم ممکنه مردی هم باشه که عشق و دوست داشتن رو باور داره.روز و شب رو با اخلاق و رفتارم برای حمید تبدیل کردم به جهنم و دیر میومد نق میزدم...زود میومد نق میزدم.یه بارم یک هفته خودمو تو خونه حبس کردم و بهش گفتم خودمو میکشم.حمید تمام اون یک هفته سر کوچه ی ما بست نشسته بود و شبها تو ماشینش میخوابید و پی در پی زنگ میزد و من جواب نمیدادم .رفت در خونه ی دوستم و با گریه و زاری خواست تا از من خبری بگیرن منم که به همه دوستام سپرده بودم تا هیچی بهش نگن. خلاصه چه دردسرتون بدم حمید با عشق و صبوری به پای تمام تباهی ها و دردسر هایی که من داشتم ثابت قدم موند و موند تا بالاخره بر من پیروز شد.دیگه طاقت نداشتم بیشتر از این اذیتش کنم بدون حمید نفس کشیدنم برام سخت شده بود.تو یک شرکت کار میکردم که مدیرش هر وقت همسر و بچه هاش نبودن مهمونی دو نفره میداد و حقوق و مزایا...... بلافاصله از اون شرکت استعفا دادم و با کمک حمید تو یک تولیدی کار پیدا کردم .حقوقش کم بود اما در عوض عشق حمید برای قلب مجروح و تن زخمی من یک دنیا زیاد بود قرار خواستگاری و گذاشتیم و خانواده حمید بدون اینکه چیزی از حقیقت زندگی من بدونند به خواستگاری من اومدند.و ما به عقد هم در اومدیم.از همون اول خانواده حمید شروع کردن به اذیت کردن من و حمید اما هر دو محکم پای عهد و قرارمون بودیم و حالا تا ده روز دیگه عروسیمونه.... ............................ ساکت شد و با دقت به من نگاه کرد.لبخندی بهش زدم و گفتم:عروس خانوم تبریک میگم و بهترین ها رو برای تو و همسرت و زندگیت خواهانم گفت:یه چی بگم؟ گفتم:جانم؟ گفت:نمیدونم چرا با اینکه نه ظاهرت شبیه منه و نه نوع پوششت ...اما آدم راحت میتونه بهت اعتماد کنه و برام جالبه که با شنیدن حرفام نه اخم کردی و نه نصیحت نه لعن و نفرینم کردی و نه تفاوتی تو چهره ات دیده شد تو در مورد من هیچ فکری نکردی؟!!! دستاش رو گرفتم و گفتم:من با کفشای تو راه نرفتم تا بتونم در مورد نوع راه رفتنت قضاوت کنم عزیز دلم از نظر من تو صاحب یه قلب قشنگی که شاید روزگار و خطاها اذیتش کردند اما خوشبختانه قلب قشنگ تو بر تمام نا امیدی ها و ناهنجاریها پیروز شد کمتر کسی تو طول عمر و زندگیش میتونه عشق رو درک کنه و تو یکی از همون کمترین ها هستی که مظهر معجزه ی عشقی چشمهای براقش پر اشک شد سرش رو گذاشت رو شونه های من و های های گریه کرد ((مقام عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است....)) پایان |
||
|
+
نوشته شده در یکم مهر 1389ساعت 12 بعد از ظهر توسط ف.س
|
|
||